درست یک ماه به سال جدید مونده
پیشاپیش سال نو " سال تو مبارک
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دیگر از این پس ٫ من عاشق میشوم 
آری عاشق میشوم
عاشق این آسمان و این زمین
عاشق تک ماهی زشت و سیاه تنگ بلورین میشوم
عاشق روز وداع عاشقان ٫ من میشوم
عاشق عشق خدایی
نه این اجسام ٫خاکی
عاشق خاک و سیاهی
عاشق گردوننده ی چرخ سیاهی
عاشق معشوقی خیالی ٫ یک٫ عشق پر از خالی
آری عاشق میشوم
پ .ن : به خدا دیگه از همه چیزو همه کس بریدم ٫ میخوام ترک دنیا کنم مگه جرمه؟!!
در کوچه باغهای این شهر غریب .شهری که از پاییز دلها لبریز است ...
صدای پای خدا می آید .. شاید فقط من آن را حس کنم ...
و دل من از حادثه ها لبریز است ...
و من خوشه ای از باران می چینم .
عاشقانه به دست های پاک تو میسپارم .دستانی که گرم اند
و تو..
ای دوست من ...
نگاهت هر لحظه مرا میخواند ... تو را به همان خدایی که دوستش میداری التماس نگاهم بی پاسخ مگذار ...
مسافر تو ... کودک است ... باران زده است ... کوچک است ... با تو بزرگ میشود ... صبوری تو را میحواهد ...
و به فردا میرسیم ...
من منتظر میمانم تو نیز بمان که ارزش صبر کردن را دارد..
چه خورشید باشد و چه نباشد به فردا میرسیم...
قرار بود عاشق نباشیم ونیستیم و به پایان کاری نداریم...
که همین دوست داشتن زیباست...
ودوستت دارم تنها برای خودت و تنها برای خودت...
و دوستیم تا دوستیمان پایدار بماند ...
پ.ن = نوشته بالا رو دیشب برای دوست جدیدی نوشتم که انگار سالهاست او را میشناسم .ممکن است برای دیگران کمی مبهم باشد ولی او میداند که چه نوشته ام .
aaaaaaaaaaaaaaaaaaannnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnniiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
87.9.2
ساعت 2.30بامداد
در میزنم
بارها و بارها
صدایت میزنم
تو اما انگار در خانه نیستی
یا شاید هستی و پاسخی نمیگویی
باز صدایت میزنم
تو گویا نمیشنوی
یا شاید صدایم برایت آشنا نیست
نکند از گشودن این درهای بسته میهراسی؟
آهای ؛
این منم « مردی تنها در آستانه فصلی سرد »
گدا نیستم و خواهش نان و سکه ندارم
مامور مالیات هم نیستم تا دارایی هایت را بشمارم
دزد هم نیستم و شاه کلیدی ندارم
مهمان هم نیستم تا در خانه ات لنگر اندازم
من پیکی هستم و برایت بسته ای آوردم
یا شاید امانتی .
میدانی چیست ؟
قسمتی از خدا .
بسته را باز کن
میبینی؟
برایت یک آسمان عشق آورده ام
برگه را با بوسه ای امضا کن
و یک لبخند انعامم بخش
در را باز کن
پ.ن = شاید روزی در را باز کنی که دیگر برایم نای آمدن نباشد .
۸۴.۱.۲۴
ساعت ۲.۳۰
...پیکرت فریاد زیباییست...
برف های پشت پنجره ٬ امروز برایم یاد آور٬روزهای برفی و سردی بود که برای دیدن بانوی عشقم زیر آن ها همچون درخت خشکیده ای می ماندم وتو............
وتو بی تفاوت به گرمی عشقی که در سینه داشتم مرا نظاره گر بودی ...........
نمی دانم در تاریکی آن برف های سرد و سفید به دنبال کدامین عشق جاوید و گرم بودم...............
دانه های سفید برف همچون مشتی بودند که بر دیوار قلبت فرود می آمدند ٬ اما افسوس که از آن دری بسویم باز نمی شد .
دلم را روی برف های سرد زمستانی زیر پاهایت انداختم تا گرمی عشقی که در سینه داشتم را باور کنی اما افسوس که تو تنت را به رهگذران جاده ی عشق بخشیدی (مرا هیچ غم نیست )
زیرا منی که در این جاده مسکن گزیده ام ٬ مقصد نیازم ٬
پیکری که فریاد زیبایی است٬ نیست ............
من عاشق عشقت هستم نه عاشق وصالت......
خیال عشقت از خیال تو برایم خوشتر است .
اگر در این شب های سرد به سایه ات هم نگاهی بیفکنی٬بی گمان آن را نیز از آن دیگران خواهی یافت......
آری من آنجا بودم ....در میان آن درختان خشکیده که تو را میان بازوانش در بر گرفته بود ٬ وتو........
وتو همچون گلی در باد از میان آن ها می روییدی .........
به امید آنکه تو خواننده ی دفترم باشی 8۳.11.17
پ.ن =نوشته ی بالا رو ۴سال پیش برای او نوشته بودم ٬اونی که میدونست خیلی دوستش دارم ٬هنوزم دارم .
میدونم که میای و این نوشته رو میخونی و به یاد اون روزاگونه هات
خیس میشه .
زمستان
گفته بودی اززمستان ٬فصل بی برگی٬ فصل چون من٬ سرودی تازه گرد آرم برایت ای بهارین جلوه ی رستن٬ و حال این عهد با آگاهی از هجران نا بهنگام تو بسیار شیرین است .
برف
این آسمانی خوشه ی بسیار دانه٬ تک حدیث شعر غمگین است ٬
دلم خوش بود ای هنگامه ی شیرین٬ بهار آیینه ی دیرین٬ میگویم ز برف و سختی وسرما٬ به تلخی می سرایم مرگ را شعر زمستان را٬ به امیدی که بعد از سردی تردید عبور از فصل بی خورشید٬ بر دروازه ی دیوار موعود سرشت و سرنوشت من بهار روی تو می خندید .
دل شوریده ام ارزانی اندوهت ای شیرین٬ ای هنگام یاد تو بودن من و نام تو آهنگین
پروازت سلامت باد ای سیمرغ پاک آیین ....
زمستان 86
28اسفند
ساعت 2.45
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیداری گرفت
دیده از دیدن نمی ماند ‚ دریغ
دیده پوشیدن نمی داند ‚ دریغ
رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
آن بیابان دید و تنهاییم را
ماه و خورشید مقواییم را
چون جنینی پیر با زهدان به جنگ
می درد دیوار زهدان را به چنگ
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما میل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای برپاخاستن
خنده ام غمنکی بیهوده ای ننگم از دلپکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از با م خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خک و خکش اما بوینک
بادبادکهاش در افلک پک
ناشناس نیمه پنهانیش
شرمگین چهره انسانیش
کو بکو در جستجوی جفت خویش
می دود معتاد بوی جفت خویش
جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنها تر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدیگر
تلخکام و ناسپاس از یکدیگر
عشقشان سودای محکومانه ای
وصلشان رویای مشکوکانه ای
آه اگر راهی به دریاییم بود
از فرو رفتن چه پرواییم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود
آهوان ای آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آوازخوان
رو به استغنای دریا ها روان
جاری از ابریشم جریان خویش
خفته بر گردونه طغیان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را می گشود
عطر بکر بوته ها را می ربود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعکاس بی دریغ آفتاب
خواب آن بی خواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید
فروغ فرخ زاد
از سر ذوق روز های بی امیدم را که برای با تو بودن رنگ تازه ای به خود گرفته را برایت هدیه می کنم...؟
هر شب پنجره اتاقم را باز می کنم که خیالت با خیالی آسوده به سویم روان شود
شاید زندگی را دست های بی رمقم باز گرداند
تا شعر زندگانی را برایت بنویسم...!
و به لبهایم قدرتی افزون کند تا آن را برایت دکلمه کنم ...؟
دیشب اتاق رنگ و رو رفته از رویایت نورانی شد...؟
نمی دانی چه سرور شدم..؟
می دانم که می دانی رویایت برای زندگی من حکم خورشید را برای روز بودن دارد...؟
چشمان یتیمم از دوریت نور خود را باخته اند اما خیالی نیست زیرا که خیالت با من است...؟
گوشهایم در هر ترانه ی عاشقانه نام تورا می شنوند...؟
کاش می شد از دل تنگی هایم خانه ای برایت بسازم -
تا در آن عشق و صداقت را نثار نگاه های پر مِهرت کنم
دیگر در دّه فرسخی اتاقم جوهر برای از تو نوشتن وجود ندارد (من هم که قدرت رفتنم را از دست داده ام) و
کاغذ های کاهی اّم نیز جایی خالی برای این زمزمه هایم ندارد
میدانم که می گویی خیالت برای من بس است ...
من که اعتراضی ندارم 

|
بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم |
حکایت اول :
گل سرخ که می بینم دلم آشوب ...
تنهائی ... باران ... ایرج یا فریدون ... موسیقی ... یکجا که شود یعنی مهتاب ... من هم که شبم ... پازلمان کامل شد! ... ( خوش باورم ، نه ؟ ) ... آه . تنها در رویا دارمت ... همین و بس ... .
شب که میشه قرارمون
تو کوچه های خاطره س
امـا دلـم گُـر میگـیره
وقتی فقط یه ثانیـه س
جواب را ؟ ... میدانم ! ... ولی منتظرم بشنوم ، هنوز ... (( نه )) شنیدن هم لذتی دارد! ... آخرِ قصه ، اولش بود ... من مقدمه ها را نمی خواندم ... لجباز نبودم از بچگی ... و داستان پرداز هم ... راستی بانو ، مهربان بودم ، نه ؟ ...
قصه ها با نگاه و لبخند آغاز میشود ... مال ما ولی نه ! ... از سر کنجکاوی بیشتر ... تجربه ای تازه ... ولی بد رقم پاگیرمان شد ! ... درست گفتم ؟؟ ...
سراغ که نمی گیری از من ... پس خبر نداری ... زحمتت زیاد شده ... باید از نو بشناسی ... نقطه سرخط ... گریه هم نمی کنم ... نمی شود ... اشکهایم را فروختم و کاغذ خریدم ... با قلم ... تا خط خطی کنم ... گران هم فروختم ... نه ! ... گران خریدند ... خلاصه کارت در آمده بانو ... هر چند توفیری نمی کند ... باور نداری هنوز هم عاشقت باشم ... ( مگر قبلاً باور داشتی ؟؟ ) ... .
مونده جای پای من هنوز رو سنگفرش خیابون جنون
حتی او درخت پیـر تو خیابون می خونه نـرو ، بمون
حکایت دوم :
نمی دانم چرا شروع شد ... یا چگونه ... اما شروع شد ... اواسط تموز ... شاید هم اوائل ...
راستی بانو ، نگو فقط سیاه می نویسی ... خاکستری و سفید هم بلدم ... باورت نیست؟؟ ... روزهای اول که یادت نرفته ...
ما شدیم لیلی و مجنون
خونه ساختیم زیر بارون
دیو غصه ها رو کشتیم
با صدای خنده هامون
دست تو دست هم نشستیم
با تـرانه حجـله بـستیم
واسـه پـرواز دلامـون
قفس و زدیم شکستیم
شدیم آسمون و مهتاب
دو تـرانه خون بی تاب
توی کنج سینه هامون
دو سراچه واژه ی ناب
حکایت آخر :
تو که نیستی ... به خواب هم نمی آیی ... پیش تر ها مهربان تر بودی ... حکایت دیگری نیست ... .
این روزا دفتر شعرم ، داره واژه کـم میاره
توی صندوقچه ی کهنه ، پرِ شعر نیمه کاره
دیگه عادتم شده قدم زدن رو نقش قالی
گفتن و نوشتن اما ، همه از عاطفه خالی